
آموزش وپرورش زیربنایی ترین رکن توسعه کشوراست . کودک 6ساله وارد دبستان می شود و بعد از 12سال، جوانی 18ساله فارغ التحصیل می شود. این زمان طولانی ، فرصتی طلایی برای پرورش استعدادهای اوست . بی تردید اگر برنامه ریزی اصولی و امکاناتی مناسب فراهم شود کودک ایرانی در مدرسه جوانی بااخلاق . جستجوگر ومحقق می شود و درعرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی ، ورزشی و هنری با شور و نشاط حضور می یابد متاسفانه در ایران به منابع طبیعی مانند نفت و گاز به عنوان ثروت ملی نگاه می شود در حالی که نیروی انسانی عامل اصلی توسعه وتوليد ثروت ملی محسوب می شود
يادم هست با چه شور وشوقي پا به كلاس اول گذاشتم معلم اول ابتدائيم مرحوم آقاي شكوري(خدا بيامرزدش) بود چنان با جديت وخوش اخلاقي درس را برايم شروع كرد كه درآن زمان از هيچ چيز جز مدرسه خوشم نمي اومد
دوران ابتدائي چنان شيرين بود كه هنوز هم بعضي مواقع دلتنگ آن روزها ميشوم.بازيهاي مدرسه.قهر وآشتي كردن با دوستان .گرفتن نمره بيست. كلاس دوم وچهارم ما به علت كمبود كلاس در منزل استيجاري دائيم برگزار ميشد(زن دائيم هر وقت نون ميپخت به كلاس ما هم مي فرستاد وما دسته جمعي ميخورديم) . چه عالمي داشت اين دوران ابتدائي.در اين دوران تلخ ترين خاطره ام فوت دو معلم عزيزم آقاي شكوري وآقاي كليم الله ميرمجيدي بود كه هردو به علت نبودجاده مناسب بين روستا ها بر اثر تصادف فوت كردند.ومن وهمكلاسيهايمان را درآن زمان قرق در سوگ وماتم كردند.(خدا بيامرزدشان).
دنياي راهنمائي نيزدنياي ديگري بود.بزرگتر شده بودم وبه اصطلاح نوجوان شور وشوق ديگري داشتم ودوستان جديد(دوران راهنمائي تركيبي از دانش آموزان اتحادومدرسه بالا )وشيطنتهاي نوجواني ودوران دبيرستان كه موقعي كه يادم مي افتد در آن زمان ميگفتم اي كاش زود تمام شود ولي الان مي گويم اي كاش در آن زمان مي ماندم در اين سه دوره درس خواندن ما يك چيز مشترك وجود داشت وآن هم حرف شنوي واحترام به معلم هايمان (حساب بردن) بود . وسخت گيري هاي دلسوزانه آنها به ما باعث شده بود ازآنها بترسيم.
در ارديبهشت ماه 88 كه به زادگاهم (هشجين) رفته بودم خونه عمه ام رفتم.شوهر عمه ام آقاي الياسي يكي ازمعلمهاي دوران راهنمائي ام بود.نشسته بوديم كه من گفتم آقاي الياسي يادت هست كه مرا تنبيه كردي .
عمه ام خنديد وگفت هر كي ميآد خونه ما از كتك زدنش تعريف ميكنه.پسر عموت هم همينا راميگفت.
آقاي الياسي خنديد وشروع كرد به حرف زدن از آن زمان .ايشان ميگفتند من هر چه در توان داشتم به كار مي بستم تا مطالب را براي دانش آموزان شرح دهم.وهرچه سوال داشتند جواب بدهم .وهر چه قدر زمان لازم هست صرف كنم تا دانش آموزان هم همت كنندياد بگيرند.چرا كه همه را مي شناختم كه خانواده هايشان چه تلاشي ميكنند تا آنها درس بخوانند.حتي دانش آموزاني بودند كه از روستاهاي اطراف با مشقات فرا وان مي آمدند.
وموقعي كه ميديدم دانش آموزي درس نمي خواند ناراحت ميشدم وتنبيه ميكردم.
يادمه روز اولي كه در كلاس آقاي الياسي بودم. پيش خودم گفتم چه خوب شده معلممان فاميله هوايم را داره(پارتي بازي ميكنه )جلسه اول آقاي الياسي درس را داد ورفت. جلسه دوم امتحان گرفت ومن نمره كمتر گرفتم صدايم كرد پاي تخته تا تنبيهم كند ومن دستهايم را باز كردم وسرم را پائين انداختم ومنتظر بودم كه يكي از دستهايم نوازش گر چوب استاد شود . كه ناگهان بر سر وبدنم زد ومن ا دور كلاس فرار ميكردم وآقاي الياسي دنبالم. و آخر گفتم غلط كردم وآقاي الياسي گفت آخرين بارت باشد.ومن آخرين باري بود كه تنبيه شدم.
دست اقاي الياسي را مي بوسم.
اما الان معلم ها از دانش آموزان مي ترسند. مدارس غيرانتفاعي باز شده پول بده درس بخوان. دانش آموز را به زور مي برند مدرسه.
در آخر از همه معلمانم در دوران ابتدائي راهنمائي ودبيرستانم تشكر وقدر داني مي كنم .